به من نمیاید این دستهای در جیب سرگردان. پیاده رو دنبالم میکند. غروب به خانه نمیرسد کلاغ. حرف اضافی .سکوت .در انتهای زمین ایستاده ام٬ آخر الزمان. نه حرف میزنم با در و دیوار٬ نه خیره میشوم به ورودی یک ایستگاه برای کجا رفتن. رنگ پریده تر از اشیا در زمینه ای که گم و گور ٬تلخ تر از استکانی چای٬ دو غزال توی چشمهایم ورجه ورجه میکنند. رضا خوشنویسم که تپانچه ام را پر شالی پنهان. نی قلم روی کاغذ گلاسه٬ غییییژ ...گلوله ی گیر کرده در گلویم٬ لیقه ی خیس خورده در خون ٬غییییژ...خودم را نشانه گرفته تصویر وارونه در قاب. شلیک و... باد میدود٬ واژگون در پیاده روها. به زمین قد نمیدهد قامتم .در زمینه ای سیاه و سفید٬ کلاغهای رنگ پریده در قاب را دنبال میکنم.
عه تا
سلام
دوست خوبم خود نویس عزیز
این سومین بار است که هزار دستان را می خوانم اما همانطور که خودت تشخیص دادی . ..
لابد از نظر روانی آمادگی کافی برای افرینش نداشتی یا اگر داشتی دست کم حس و حالی مثل انکه هنگام سرایش پیاده روها بر تو حاکم بود نبوده.
اجازه بده این اثر را تمرینی تلقی کنیم که ذهنت را برای تولید هنری بعدی گرم می کند. هنرمند به خلق اثار ضعیف همچون هنر ناب محکوم است اگر نه ناب بی ناب
ابوالفضل حسنی
ببین عزیز کار تو مشکلی که دارد ضعف تالیف است عدم رسانایست این کار رسا نانیست شدیدن تعقید دارد مگر هی کار را پیچیدن و چلوندن میشه شعر، را حت خودت رو ول کن دست زبان و نا خوداگاه ببین چه می شود دیگر، می دونی من چی میگم ؟ میگم که شعر ان روی شخصیت ماست که توی زبان رو میشه نترس اون روی شخصیت خودت را نشان بده، ابهام نویسی مال دهه هفتادی ها بود که فا تحه اش خونده شد خودت هم دیدی که چه شد اخرش، بببن می تونی هم شعر حرفه ای بنویسی و هم طرف مخاطب رو بگیری، این یعنی راه رفتن روی لبه تیغ در تو می بینم تو دختر تیزی هستی سعی کن جاه طلب باشی و انتقاد پذیر هر چند یک جور هایی این یک پارا دوکس است اما توباید بتونی این پارادوکس را در خودت جا بدهی و حل کنی، سعی کن احساس کنی خودت اون بالا ا یستادی شعرت اون پایینه دستش را بگیر بکشش بیاد بالا،دیگه
مینو نصرت
این تکه از خودنویس دختریست با دستهایش توی جیب و سرگردان ، شبیه خودش است برآمده از ورم بغضی عتیق که هر آن انتظار می رود که بترکد در خود و تراشه هایش پرتاب شوند به هر چشم و دهان و ساختمانی . مثل نقطه ای ست خیره در نقطه ای دیگر و آن نقطه ی دیگر نقطه ایست در انتهای جهان ، در حاشیه ای که نه فهمیده میشود و نه می فهمد . وقایع در قابی مقابل او خود را نشان می دهند . و حکایت کلاغی که در انتهای داستان به خانه نمی رسد را به خوبی ترسیم کرده است و همانند سازی با آن در حالیکه هیچ اشتیاقی برای هیچ چیز حضور ندارد نه رفتن نه ماندن . احساسی شبیه به محو شدن ، تنها دو غزال چشمانش همچنان و پر احساس در تقلای جست و خیز هستند و فکر میکنم آوردن کلمه ی رضا خوشنویس حاکی از پنداری در اعماق است که با نوشتن به نوعی مانع حضور شاداب جستجوی غزالان چشمانش است . و به نوعی تمایل دارد با آوردن نام رضا هراس خود را از شلیک بی وقفه ی او برای شکار غزالانش توجیه کند . در واقع خودنویس با تمام جوهر و لیقه و پر شالی و کاغذ گلاسه به جان خودش افتاده است .و این خوب است .
به زمین قد نمی دهد قامتم / تصویر زیبائی است که خواننده را به حضوری بزرگ تر از خودنویس فرا میخواند و در انتها او و قاب عکس که تصویرش محو و ناپیدا شده اند شبیه کلاغی که در سپیدی قاب مثل لکه ای موجب تعقیب غزالان می شود ، یکی شده است و حضور خودنویس را بیرون از متن هشدار می دهند .
سلام
مهدی حسین زاده
سلام خودنویس عزیز
در این شعر پیش از هر چیز یک شخصیت وجود دارد به نام "رضا خوشنویس" که شاعر با او همذات پنداری می کند:
((رضا خوشنویسم که تپانچه ام را پر شالی پنهان. نی قلم روی کاغذ گلاسه٬ غییییژ ...گلوله ی گیر کرده در گلویم٬ لیقه ی خیس خورده در خون ٬غییییژ...خودم را نشانه گرفته تصویر وارونه در قاب. شلیک و... باد ))
اگر خوب به این تصاویر نگاه کنیم بی گمان یاد تیتراژ آغازین یکی از بهترین ساخته های علی حاتمی یعنی "هزار دستان" می افتیم ، که شاعر توانسته حتی جزییات آن را به خواننده نشان بدهد : آن صدای غیژژژژژژژژژ قلم روی صفحه (که جمشید مشایخی برایمان اجرایش کرد روی نام هزار دستان) و بعد آن صدای شلیک و خونی که چکه چکه ریخت روی کاغذ و....... با مرکب ......
این صحنه به خوبی توسط شاعر اجرا شده و سعی می کند با حرکت به سمت این صحنه برشی تاریخی را به ما نشان بدهد یا با آن مکالمه کند .
اما سوال اینجاست که چگونه بین راوی متن با شخصیت (رضا خوشنویس) و حوادثی که در آن مجموعه رخ داد پاساژ و ارتباط متنی پدیدار می شود در حالی که شعر به
کلاغ ها فید می شود و کات :
(در زمینه ای سیاه و سفید٬ کلاغهای رنگ پریده در قاب را دنبال میکنم.)
"رضا خوشنویس در انتهای حکومت رضا شاه و آغاز حکومت محمد رضا پهلوی بخش دوم مجموعه را در بر می گیرد که بخش نخست آن به داستان رضا تفنگچی که دوران احمدشاه و آغاز حکومت رضا شاه است می پردازد .این سریال به داستان زندگی رضا خوشنویس ، که شخصیتی تخیلی مبتنی بر شخصیتی تاریخی بهنام کریم دواتگر است ، و نظریهٔ توطئهای مبنی بر دست داشتن شخصیتی به نام خان مظفر در وقایع پشت پردهٔ سیاسی و اجتماعی ایران در دوران قاجار و پهلوی پرداخته است."
حال با مرور این ها آیا آن کارکتر ورودیه ی کار :
(به من نمیاید این دستهای در جیب سرگردان. پیاده رو دنبالم میکند. غروب به خانه نمیرسد کلاغ. حرف اضافی .سکوت .در انتهای زمین ایستاده ام٬ آخر الزمان. نه حرف میزنم با در و دیوار٬ نه خیره میشوم به ورودی یک ایستگاه برای کجا رفتن....)
می تواند معشوقه ی آن شخصیت "رضا" باشد ؟ یا نه این تنها یک این همانی بین راوی و رضا خوشنویس است که :(رنگ پریده تر از اشیا در زمینه ای که گم و گور ٬تلخ تر از استکانی چای٬ دو غزال توی چشمهایم ورجه ورجه میکنند) و(...خودم را نشانه گرفته تصویر وارونه در قاب. شلیک و... باد میدود٬ واژگون در پیاده روها. )
شاعر می گوید :(به زمین قد نمی دهد قامتم) و در پایان کا باز همان کلاغ های آغاز متن اما این بار در قاب پدیدار می شوند.
چیزی که می توان گفت این است که شاعر با تمام توان می خواسته بین سرنوشت "من" درون متن با "رضا خوشنویس" پیوندی ارگانیک و درون متنی به وجود بیاورد اما آنقدر ایجاز و فشردگی به خرج داد تا بر قراری پلی بین این دو اثر تنها به همان صحنه ختم شد و بسامد این تلاقی ، شبکه ی تدا عی های متن را به همراه آن اثردر خلق شعری خود ایستا و قائم به ذات مصادره به مطلوب نمی کند :
دقیقآ نقطه ای که شعر برای اوج گرفتن خیز بر می دارد شاعر (در زمینه ای سیاه و سفید) با کلاغ های رنگ پریده در قاب نقطه ی پایان شعر را اعلام می کند .
این اثر می توانست با بستری که پی ریخته فضا ی بکری را در شعر خلق کند که با حرکت در دو پروسه ی زمانی حوزه های زیبا شناسانه و یکه ای را بیافریند .....
چیزی که نسترن برش هایی از آن را به ما نشان داد.
جهانگیر دشتی زاده
به من نمیاید این دستهای در جیب سرگردان. پیاده رو دنبالم میکند. غروب به خانه نمیرسد کلاغ. حرف اضافی .سکوت .در انتهای زمین ایستاده ام٬ آخر الزمان. نه حرف میزنم با در و دیوار٬ نه خیره میشوم به ورودی یک ایستگاه برای کجا رفتن. رنگ پریده تر از اشیا در زمینه ای که گم و گور ٬تلخ تر از استکانی چای٬
سلام خودنویس گرامی
آنچه که نوشته اید برایم زیباست ..فضا تصویر..واندکی موسیقی ..هزاردستانی بادستان شما!داستانکی شعر گونه ..آفرین میپسندم قلم را یله میکنی تاخودش بنویسد ..اما لازم میدانم این را هم اضافه کنم هنوز به چیزی نرسیده ای که من دلم میخواهم ؟!...من منتظر التهاب وشوریدگی دیگرم ..که روی دیگر کلمه را روکنی ...بابازی واژکانی که متحیرم شوم! ...امروز کار زبان وهنر براین مهم استوار است ...پیروز وبهروزوشادکام و...باشید..
دروازه غار دهانم را ببند .ته این تاریکی ٬دیو دو سر نیستم .صدای تو را
تقلید کرده ام که تنوره میکشی از گلو .باور نمیکنم که میگردد دستت به
نوازش٬بنواز .یا ضرب تازیانه به ضرب تازی ٬یا ضربه ی تیز تبر بر
ضربانم ٬هوووووو...تاریکی پبیچیده در گلو. باد کرده ٬هفت شکم
سیر .زیر پتو شرعا حرام است فعلی که مینویسی.برگرد عقب
عقب .کلمات منحرف را به حرف بیاور هااااااای...دستور زبان را بیرون
بکش از دهانش زود .این کلمه ها دولا دولا هم به مقصد میرسند .خط
میکشم روی دیوار . یک ٬دو٬سه٬چار. پیاده روی انفرادی تمامی ندارد .
هر طرف بروی بن بست ته نمیکشد . پیدا شوم در این پیاده رو ها از خدا
هم انتظار ندارم .چشمهای سیاه را میبندم روی تمام چشم بند های
سیاه .پله دمپاییهایم را میبوسد .چشمه ی خشکی در دهانم
آب...آب...آب...تصویر زنده ای روی پرده ٬تاب...تاب...تاب...نه این
چهار پایه ونه آن طناب...
از بس گفتم هان و نکشیدی مرا در گوش باد،صبر از نوک انگشتانم سر میرود . طعمه ی بی دردسرمردابم. خیال که برمیداردم آب هم از آبم تکان نمیخورد.کنج این اتاق دهانم را برای آینه کج میکنم. ترسم از دستهای خشکیده ی توست که بهم میزند سکوت را ، به کجا نگاه میکند چشمهای مرده ات ها؟ اینجا پرده ای برای دریدن نیست .خانه آغوش باز میکند برای چمبره ام چقدر طول میکشد ویرانی ام چقدر؟ پوست بیاندازم دنیا دگرگون نشود چی؟هی وول میخورم در تنم نمیدانی و ذوب میشوم در ولایت خواب آلود نفسهایت وقتی مرا به خانه میبری ، چمیده در چمدان ..چقدرطول میکشد؟ حرف از دهانم نمیچکد. زیر گلویم تفنگت را قنداق میکنم .ماشه نمیچکد. بس کن آینه، تو خودت نیستی. این دهان که روبرویت ایستاده صدا در نمی آورد ...لکنت تصویر تو پانتومیم کلمات سرشکسته است.در حوالی تنم پرتاب میشوم. بی بال و پر کجا پریده شهیدم ببین. اگر به پلاکم نگاه کنی نشانی ات گم میشود بپا...ساکن هپروت علیایم، دست اندر کار کتابت این خوابهای بی تعبیر.وجه المصالحه ی اضداد برای اجتماع عناصر در محال.کریستف کلمب هم هنوز این کشف بزرگ را مرتکب نشده . مادر خرماهای نوبرانه که شیرینیشان از گسیهای من گذشته. تر و تازه رطبها را در تنم آویزان میکنم. خیره به آسمان که خشکیده گلو، بارانش آرزوست ٬عطش را با آب دهان فرو میدهم . میخزم زیر ابرهای مخملی. سر میرسی ،تمام تنم باران گرفته است.
دهان دره ی سبزی دارد پنجره ات با این پرده ی مغز پسته ای .دیوارهای شهر برای سری درد
میکند که روسریش را پرده دریده باد. وقتی خشونت از تریبونها فریاد میزند صلح٬ موهای آشفته
ات تشویش اذهان عمومیست.حتی رییس جمهور هم نمیتواند از این هسته دست بردارد. گیلاسی
که گوشهای تو را زینت داده حق مسلم دهانیست که نامت را نمیداند.
پ.ن
پرده ها اتو کشیده رومیزی ها سفید بشقابها ردیف مثل دندانهای تو وقتی لبخند میزنی... خدا نکند بیایی از این در تو شیشه ها را بشکنی .